ازم پرسید : تو تا الان عاشق شدی؟
گفتم : نه..حالشو ندارم!
گفت خب حالا که عاشق نشدی پس عشقو نمی شناسی.. چرا انقدر ادعا داری میگی می شناسم؟
گفتم: می شناسم
گفت :اگر میشناسی تعریفش کن
گفتم : عشق مثل این می مونه که تو سرمای برفی دی ماه وقتی استخون هات داره از شدت سرما می لرزه یهو یکی برسه یه کاسه پر آش رشته ی داغ که ازش داره بخار بلند میشه بده دستت . اون کاسه آشه همون عشقه !
گفت: نه بابا .. مثل اینکه یه جیزایی حالیته !
…
خداحافظی کردم .. راه افتادم تو مسیر هر روز..
تو بلوار کشاورز باد سردی پیچید ..هوا خاکی شد .. فرو رفتم تو یقه ی مانتوم ..
نمی دونم چی شد وسط این باد و خاک دلم یهو یه کاسه آش رشته ی داغ خواست…
…