سالها پیش در شهری دورافتاده میان یخ های قطبی در سوپرمارکتی پسر عمه ام در راهرویی خلوت تعادل خودش رو از دست داد ودرآستانه ی سقوط بر روی کارتن شیشه های شیر بود.. خیلی ترسیدم .. فقط صحنه ای رو تصور کردم که اون با سر توی شیشه هاست و همه صورتش خونی..
دویدم و همون موقع لیز خوردم و اون با لیز خوردن من به طرف دیگه ای پرت شد.. وقتی بلند شد لباسهاشو تکوند و اومد که رد بشه ..
اما من افتاده بودم .. گفتم دستمو بگیر پام پیچ خورده ..
نگام کرد گفت میخواستی نیفتی..به من چه ! من هم وقتی زن سوئدی فروشنده به طرفم اومد تا بغلم کنه هلش دادم عقب..
دیگه چیزی از اون روز یادم نیست ..
تنها چیزی که در خاطرم مونده بغضی سنگین بود و حس پشیمونی که داشت به گلوم چنگ میزد .. محکم…
.
دیروز در محل کار متوجه اشتباه فاحش و آشکار یکی از همکاران شدم.. با نگاهی پر از تمنا میخواست کاری کنم تا جناب رییس چیزی از قضیه نفهمه.. قول همکاری دادم ..مسوولیت کار را به عهده گرفتم !
امروز جناب ریس احضارم کرد . علت اشتباه را جویا شد..
گفتم سهل انگاری از من بوده.. جناب همکار را طلبید ..
گفت صفحه متعلق به شماست..جناب همکار فرمود اما من دیروز نبودم..
خانم ف… کار منو انجام دادن .. ایشون باید حواسشون رو جمع کنن ..
چون من نمیتونم تاوان اشتباه ایشون رو پس بدم !..
خانم .. فکر میکنن چون مسوولیتشون سنگینه باید بی توجه باشن ؟
من به ایشون اعتماد کردم رفتم ..
من از طرف ایشون عذر می خوام.. و…
فقط توی ذهن هنگ کرده م دنبال دلیل گشتم ..
دهنم تقریبن چند ثانیه ای باز موند و نگاهم ثابت ..اما هیچ عکس العملی نشون ندادم.. بیشتر خنده ام گرفته بود تا خشم .. در میون جملات همکارم یاد اون بغض سنگین توی سوپرمارکت افتادم ..بغضی که اینبار جدی جدی داشت خفه م میکرد ….
و گویا جلوه ی این بغض در لرزش دستهام هویدا شد..
چون بعد از رفتن اون از اتاق جناب رییس بی هیچ توضیحی یه برگه داد دستم که بدم خدمت همکار عزیز
.
همکارم از فردا باید دنبال کار بگرده …
…
عجب دنیاییه … !