Archive for می, 2008

می 30, 2008

درست وقتی که  دلت از همه ی نامردمان اطرافت گرفته..

و دچار دپرسینگ مزمن شدی

و روحت خسته تر از هر زمان دیگه ست

و حس سنگین “شکایت” از زمین و زمان گلوتو چنگ میزنه

و حتی حوصله ی لبخندی کمرنگ هم نداری..

“س” میگه : به نظرم خیلی حالت از هفته پیش بهتره

“ع ” میگه : راستشو بگو چرا امروز انقدر خوشحالی؟!

“م” میگه : گمون می کنم امروز روز موفقیت آمیزی بوده برات ..چون خیلی شادی!

“ث” :میگه : کاش همیشه انقدر خوشحال باشی !

.

.

پ . ن :

ملت خنگ شدن یا چهره ی من ایراد فنی پیدا کرده ؟!

 

می 30, 2008

چرا وقتي اين رمان هاي عاشقانه رو مي بينم

چرا وقتي اين فيلم هاي رمانتيكو نگاه مي كنم

چرا وقتي درد و دل هاي عاطفي رو گوش ميدم

.

حالم از هر چي عشق و رمانتيسم و عاطفه و همه امور مربوطه !

به هم ميخوره …؟

چرا؟

می 29, 2008

بسیاری از تصمیم گیری های اینجانب هم مثل خرید مانتو توی هفت تیره ..

 50 تا مغازه ی سه طبقه و گشتن همه اونها و گذراندن چند ساعت وقت گرانبها و سرانجام : خرید..

تصمیم گیری های مهم روزگار آشفته ی من هم دقیقن به همین صورت ست ..بی هیچ کم و کاست ..

آشفتگی .. تردید ..

بالا و پایین کردن ..رفتن .. بازگشتن ..

گاهی خشونت ..گاهی لطافت ..

 سرسختی ..

و سرانجام : تصمیمی که آغاز همه اینها باید گرفته میشد!

و این عمر است

 که در خیابانهای هفت تیر گونه ی زندگی ! جلو چشمانم تلف می شود…

 

می 28, 2008

 

قديما كه جوون تر بوديم مي گفتن منفي ضربدر منفي ميشه مثبت

با اين حساب احتمال داره الان هم

 بي اعتمداي ضربدر بي اعتمادي

 بشه اعتماد كامل صددرصد مثبت مطلق ؟!؟

 

می 27, 2008

می خواد خلیج همیشه پارس باشه

یا خزر نیلگون

استخر سر خیابون باشه

یا وان حموم خونه

فرقی نمیکنه

آب ، آبه

موج ، موجه

غوطه ور شدن وسط آب و موج هم میون زمزمه های سیمین غانم

 آخرِ حال …

می 27, 2008

مدتهاست كه من مهمانم و آنان ميزبان

مدتهاست كه اين فاصله ي گريز ناپذير طولاني مدت

مرا در صدر مجلس مينشاند

مدتهاست كه به نبودنم عادت كرده اند و اما من هنوز نه

.

من مدتهاست كه جدا شده ام…

 

می 25, 2008

سالها پیش در شهری دورافتاده میان یخ های قطبی در سوپرمارکتی پسر عمه ام در راهرویی خلوت تعادل خودش رو از دست داد ودرآستانه ی سقوط بر روی کارتن شیشه های شیر بود.. خیلی ترسیدم .. فقط صحنه ای رو تصور کردم که اون با سر توی شیشه هاست و همه صورتش خونی..

دویدم  و همون موقع لیز خوردم و اون با لیز خوردن من به طرف دیگه ای پرت شد.. وقتی بلند شد لباسهاشو تکوند و اومد که رد بشه ..

اما من افتاده بودم .. گفتم دستمو بگیر پام پیچ خورده ..

نگام کرد گفت میخواستی نیفتی..به من چه ! من هم وقتی زن سوئدی فروشنده به طرفم اومد تا بغلم کنه هلش دادم عقب..

 دیگه چیزی از اون روز یادم نیست ..

تنها چیزی که در خاطرم مونده بغضی سنگین بود و حس پشیمونی که داشت به گلوم چنگ میزد .. محکم…

.

دیروز در محل کار متوجه اشتباه فاحش و آشکار یکی از همکاران شدم.. با نگاهی پر از تمنا میخواست کاری کنم تا جناب رییس چیزی از قضیه نفهمه.. قول همکاری دادم ..مسوولیت کار را به عهده گرفتم !

امروز جناب ریس احضارم کرد . علت اشتباه را جویا شد..

گفتم سهل انگاری از من بوده.. جناب همکار را طلبید ..

گفت صفحه متعلق به شماست..جناب همکار فرمود اما من دیروز نبودم..

خانم ف… کار منو انجام دادن .. ایشون باید حواسشون رو جمع کنن ..

چون من نمیتونم تاوان اشتباه ایشون رو پس بدم !..

خانم .. فکر میکنن چون مسوولیتشون سنگینه باید بی توجه باشن ؟

من به ایشون اعتماد کردم رفتم ..

من از طرف ایشون عذر می خوام.. و…

فقط توی ذهن هنگ کرده م دنبال دلیل گشتم ..

دهنم تقریبن چند ثانیه ای باز موند و نگاهم ثابت ..اما هیچ عکس العملی نشون ندادم.. بیشتر خنده ام گرفته بود تا خشم .. در میون جملات همکارم  یاد اون بغض سنگین توی سوپرمارکت افتادم ..بغضی که اینبار جدی جدی داشت خفه م میکرد ….

و گویا جلوه ی این بغض در لرزش دستهام هویدا شد..

چون بعد از رفتن اون از اتاق جناب رییس  بی هیچ توضیحی یه برگه داد دستم که بدم خدمت همکار عزیز

.

همکارم از فردا باید دنبال کار بگرده …

عجب دنیاییه … !

 

می 23, 2008

“خدا “

.

نمی تونم هضمش کنم

.

.

اصلن باید هضمش کنم؟؟؟

 

می 22, 2008

شک نکنیم

ریشه ی همه معضلات بشری 

از خریت انسانهای یی ست

که عرعر گویان  .. و به طرز حق به جانبی

خود را

به آدم بودن می زنند

می 22, 2008

کاش تنفر رنگ داشت

آن وقت تمام وجودم را همان رنگی می کردم

و دیگران را نیز همچنین

 

می 17, 2008

وقتي

callwaiting 

عظيم ترين دغدغه هاي يك مرد سي ساله

مي شود

می 16, 2008

دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد

.

.

.

حال مي كنم

با رنج دادن

رنج دهندگانم

 

می 14, 2008

 

دومين اجلاس وزراي مسكن و شهرسازي كشورهاي منطقه‌ي‌ آسيا و اقيانوسيه با ضور رييس جمهور

 

به جان خودم و عزيزامو و همه كسم نه به خاطر كاري كه كرد درباره من ..

نه به هر چي مقدسه قسم!

اما خوشم ازش مياد !!!

آخه توروخدا با دقت نگاش كنيد

 

می 13, 2008

موسیقی : لایت

وینیستون : لایت

مهتاب : لایت

خودم اما : سخت

اااااااه

 

می 10, 2008

از آغاز صبح : کار .. “اونقدر که باید تقریبن بدوی تا دیر نرسی..”

نیمه های روز: ادامه ی کار .. “اونقدر که بعضی روزها معده ت می سوزه

و اونوقت یادت میاد ناهار نخوردی! “

عصر : اوج کار .. “اونقدر که تقریبن  وقتی بین 5 تا 7 زنگ می زنن تلفنت وقت نداری جواب بدی! “

اوایل شب:پایان کار .. “انقدر که قدم گذاشتن رو سنگفرش های بلوار کشاورز هم تو راه برگشت

که یه زمان جذاب بودن ، دیگه خسته کننده ن”

و این ” کارها ” هیچ حاصلی ندارد جز اینکه تمام روز بگی و داد بزنی و غر بزنی که:

مواظب باشید خبر نخورید

مواظب باشید مطلب نسوزونید

مواظب باشید تند نرید

مواظب باشید خنثی نرید ..

مواظب باشید از درد مردم بی تفاوت رد نشید!

مواظب باشید نترسید!

نتیجه گیری:

از این مسخره تر هم چیزی وجود داره در این کره ی خاکی؟