با لبخندی پیروزمندانه گفت:
دیروز “ذ” رو دیدم.. با زنش .. 10 تا کیسه جنس دستش بود..
( یاد 8سال پیش افتادم که “ذ” می گفت نمیذارم هیچ وقت کیسه ی خرید دستت بگیری..عوض نشده بود!)
گفتم قبول داری علاقه ش به من حد و اندازه نداشت؟
برای اولین بار سری به علامت تایید تکون داد ..بی هیچ کلامی
گفتم پس مرض داشتی انقدر همه رو آزار دادی؟
گفت من خیلی تلاش کردم برای بدست آوردنت..
گفتم چه فایده؟!
از سکوت غمبارش ! معلوم بود فهمیده چی میگم ..
از اینور مونده .. از اونور رونده..
.
پ.ن:
* این نخستین اعتراف افسوس وار برام خیلی جالب بود
** فکر نمی کردم خراب شدن سیستمم تا این حد روی روحیه م اثر منفی بذاره!
ژوئن 9, 2008 در t 10:53 ق.ظ
باز خوبه اعتراف كرده!!!
ژوئن 9, 2008 در t 3:51 ب.ظ
یه اسم با “ذ” می سازی؟
ژوئن 15, 2008 در t 7:55 ق.ظ
دوست من…
وبت رو دیدم……درعین سادگی ریبا بود …ودلنوشته هات دلنشین…..مرسی
به امید یک نگاه………………….(رها)(مرد شبگرد کوچه های تنهایی)…
ژوئن 20, 2008 در t 7:28 ق.ظ
سلام
این نوشته ات کهخیلی قشنگ بود ولی خوب اگر بخوایم اینطور اطرافیانمون دسته بندی کنیم باور کن مادرررررررررررررررر هیچکس برامون نمی مونه باید سر بگذاریم بیابون ..بهتر اینه که سرمون بکنیم زیر برف زندگی کنیم
موفق باشی