Archive for آگوست, 2008

جماعت! من ديگه حوصله ندارم…

آگوست 30, 2008

كاش امروز 9 شهريور نبود .. اگر نبود من سر قولم مي ماندم
من قول داده بودم فرهاد نشنوم
فرهاد نخوانم
از فرهاد نگويم
اما امروز را نمي شود از فرهاد نگفت
امروز سالروز رفتنش از ميان ماست.. بي معرفتي بود كه به خاطر دل خودم .. (دلي كه نمانده).. همان چيزي كه  كل بشريت را از آغاز تاريخ آزار داده و خواهد داد.. فراموش كنم 9 شهريور را

امروز بهانه اي شد براي من بهانه گير ..

كه از صبح زمزمه كنم ترانه هاي جاودانه اش را..

 افسوس كه مثل فرهاد نخواد آمد.. 9  شهريور بهانه اي شد تا فكر كنم..

فكر كه نه.. به ياد بياورم..:


بانوي گيسو حنايي ام
تو را دوست دارم
چون لحظه ي شوق در گشودن هديه اي ..كه نمي دانم چيست
دوستت دارم
چون غوغاي درون و لرزش دست و دل
در آستانه ديداري
 دوستت دارم


شايد اگر فرهاد ، فرهاد نبود من امروز رها تر بودم.. از نابساماني هايم..
امروز خواستم فرهاد بخوانم بي آنكه فكر كنم
از فرهاد بنويسم بي آنكه به ياد آورم
اما محال بود … !

مگر مي شود  فرهاد گوش داد و ياد شعله هاي لرزان شمع نيفتاد
مگر مي شود از فرهاد نوشت و ياد نقش و نگار روي ديوار نيفتاد
مگر مي شود ترانه هايش را بلعيد و به تاريكي نينديشيد
تاريكي كه خود فرهاد هم از آن آزرده خاطر بود


جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد مي زنه
زير ديوار بلندي يه نفر جون مي كنه
كي مي دونه تو دل تاريك شب چي مي گذره
پاي نرده هاي شب اسيره زنجير غمه

دلم از تاريكي ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
من اسير سايه هاي شب شدم
شب اسير تور سرد آسمون
پا به پاي سايه ها بايد برم
پا به پاي سايه ها بايد برم

كاش امروز مجبور نبودم از فرهاد بگويم..

مدتها بود قول داده بودم.. به خودم .. به آدمها.. به ترانه ها

 

كاش مجبور نبودم امروز به حرمت صداي ماندگارش ، ساعتها جلوي آينه ..ترانه ي آينه اش را به گوش جانم بسپارم و  بگويم:

حالا امروز چي ازت مونده به جا ؟!

مي بنيم صورتمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه؟ از من چي ميخواد
اون به من يا من به اون خيره شدم؟

باورم نميشه هر چي مي بينم
چشامو يه لحظه رو هم ميذارم
                                       به خودم ميگم كه اين صورتكه
                                       مي تونم از صورتم برش دارم

ميكشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آينه نشون ميده
ميگه اين تويي ..نه هيچ كس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
                                 مونده روي صورتت تا بدوني
                           حالا امروز چي ازت مونده به جا

آينه ميگه تو هموني كه يه روز
مي خواستي خورشيد و با دست بگيري
ولي امروز شهر شب خونت شده
داري بي صدا تو قلبت ميميري

                                 مي شكنم آينه رو تا دوباره
                                 نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه ..هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكه ش عكس منه

عكسا با دهن كجي بهم ميگن
چشم اميدو ببر از آسمون
روزا با هم ديگه فرقي ندارن
بوي كهنگي ميدن تمومشون

 

بوي كهنگي روزها .. روزهاي بي فرهاد بدجور در خانه ام پيچيده..
از زماني كه فرهاد سكوت كرد .. براي من همه صداها بي صدا شد..

از لحظاتي كه فرهاد را كنار گذاشتم

و واهمه ي مبهم از شنيدنش وجودم را گرفت.. آسمان ديگر با من نبود..
كمتر باران باريد..

نمي توانم.. اين يك حقيقت است..

ديگر نمي توانم فرهاد را بشنوم.. واژگانش را لمس كنم.. صدايش را فرياد بزنم..

من دلم سخت گرفته است
ازين ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك


كه به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
 چند تن ناهشيار
 مشتي ناهموار…

 


اين يك حقيقت است كه طنين فرهاد برام تاريكي را به همراه مي آورد..

 تاريكي كه كورسوي چند شمع نيمه جان ..اما قدرتمند آن را تكه تكه ميكند..

و نواي گرمي ، كه اتاقك شبهاي برفين دي ماه را داغ ميكرد…

 

گرچه ديگر فرهاد گوش نمي دهم… گرچه  خسته ام..

 اما امروز را نبايد از خاطر مي بردم.. اين ناچيز ترين كاري بود كه براي سالروز رفتنش مي توانستم انجام دهم..

 

من هنوز فراموش نكرده ام كه فرهاد ،نغمه ي عشق روزگار جواني ام را ،

برايم در اتاقكي نيمه تاريك و نيمه روشن نجوا مي كرد
و من مست مي شدم..
من هنوز مزه ي شيرين آن شراب  تلخ را به ياد دارم..

پاي در زنجير پرواز مي كنم
                     با غمهاي درون اوج مي گيرم
                                    با شكستهايم به پيش مي تازم
با اشكهايم سفر مي كنم

با صليبم به قله قلب انسان صعود مي كنم
اي خداوند

اي خداوند

                 بگذار تا صليبم را بستانم

آگوست 26, 2008

انسان جاهل است

 

مفهوم صريح اختلال رواني :

آگوست 25, 2008

 

به 60 نفر زنگ مي زنه التماس ميكنه كه منو راضي كنن باهاش حرف بزنم

خودشم نزديك 20 تا مسيج در روز ميده و خواهش ميكنه

ميل ميزنه و فلسفه مي چينه كه بايد باهات حرف بزنم ..

.

بعد همه اينها كه من كلافه ميشم و ميگم بابا چهنم و ضرر..

زنگ ميزنه ميگه چرا صدات اينجوريه؟ ناراحتي زنگ نزنم … !!!!!!!

.

نمي دونم سرمو بزنم ديوار .. به درخت .. به كوه و بيابون..؟

.

آگوست 24, 2008

روانشناسا ميگن همه ما يك سري احساسات مازوخيستي به صورت غريزه هاي ثابت تو وجودمون هست كه بايد ارضا بشه

اين غريزه ها زماني بروز ميكنه كه ما بي اختيار به خودمون رنج  ميديم و

 طرف چيزي گرايش پيدا مي كنيم كه ازش بدمون مياد..

اما مرض داريم و ميريم طرفش!

هر كسي شايد بدون اينكه خودش خبر داشته باشه

اين غريزه رو در طول روز يا هفته يا هرچيزي ارضا مي كنه و به شيوه هاي مختلف

مثلن يكي از دوستان من تقريبن بي دليل هفته اي يك بار ميره سراغ همسر سابقش و يه خرده فحش و فحشكاري ميكنن و خوشحال برمي گرده !

يا يكي ديگه كه از تخم مرغ متنفره تقريبن هر چند روز يكبار چندتا تخم مرغ ميپزه و ميذاره جلوش ميخوره و بعد ادامه ماجرا…!

خلاصه اينكه به توصيه روانشناسا اين غريزه حتمن بايد ارضا بشه

وگرنه از ايني كه هستيم خل تر ميشيم هممون

منم اين غريزه ي خداداديمو ! با ديدن چهره و گوش دادن به مزخرفات اين ملعون ارضا مي كردم و چقدر هم خوب جواب مي داد !!!

تا چندي پيش مي رسيدم برنامه شو ببينم از تلويزيون ..كه شنبه ها بود

ميدويدم تا برسم و روشن كه مي كردم شروع ميشد:

انواع و اقسام فحشهاي زشت و ناسزاهاي ناموسي !

بعد كه تموم ميشد با خيالي آسوده و خاطري آرام ميرفتم دنبال كارم

 اما مد تيه كه نميرسم خونه تا اون ساعت ..

واسه همين مدتي بود خمار بودم ! و طغيان اين غريزه نافرم قلقلكم ميداد..

اما با كمال خوشحالي دوروز پيش يه مطلب ازش ديدم تو سايتها با اين مضمون:

اجراي اقتصاد اسلامي- جهاني يکي از اهداف حضرت مهدي (عج) در آخر الزمان است، يکي از اصلي‌‏ترين علايم حکومت آن حضرت بر اساس روايات، تقسيم صحيح ثروت است

 خدارو شكر كه ديدم مطلبشو ! داشتم مريض ميشدم

 

پ.ن :

1- هركي به طلسم اعتقاد نداره بياد پيش من

تا حالا شده 3 بار بري تا دم مرز و برگردي ؟

مرز ايران نه ..مرز كارجديد ..اما يه چيزي ميشه كه خودت هم نمي فهمي چي ميشه

2- آدم ميره جاي جديد تازه مي فهمه كسي ه واسه خودش ! 

ديروز رفتم جاي جديد واسه كار كيلو كيلو احترام و شخصيت و از اين چيزا گذاشتن برام…در حال حاضر هنوز تو جوم

3- مشايي دوست داريم !

آگوست 17, 2008

“ل” مدتي بود مي گفت دلم درد مي كنه..تا يه شب كه از درد افتاد و بيهوش شد!

وقتي ميره بيمارستان ميگن سريع بايد بستري بشه

-چرا ؟

- نميدونيم! بايد بره پيش متخصص

متخصص اول: فوق تخصص داخلي ( از آمريكا) : شما آپانديس داريد سريع بايد عمل بشيد

متخصص دوم: فوق تخصص ارولوژ ( از انگليس ): شما سنگ كليه داريد .خيلي هم بزرگه .سريع بايد بيفته

متخصص سوم : متخصص زنان : شما مشكل روده داريد . بايد عمل بشيد

سرانجام پس از چند روز اين كيست تخمدان بود كه پاره شد ..

 و سونوگراف هر چه گشت اثري از سنگ كليه و مشكل روده و آپانديس نيافت

در صحت سلامت عقل ميگم كه:  تو روح همه  جور قشر پزشك مملكت

دقيقن با همشونم .. نه اينايي كه دوست منو معاينه كردن…

 در حال حاضر من به كل جامعه پزشكان ايران اهانت كردم

چون ابله تر از پزشكا من نديدم تو اين مملكت .. در هر شاخه اي از علم پزشكي

پ  ن :

1- هر پزشكي شكايت داره از من .. پيام بذاره من اسم و فاميل و محل كارمو بگم بهش بره دادگاه..

2- براي نيمه شعبان دور ميدون وليعصر شربت بدبو صلواتي مي دادن

اين آقايون خانوما همونايي بودن كه تا روز پيشش ملت رو ميكردن تو ون پليس..

ارشاد مي كردن..به شيوه هاي مختلف!

3-كاش ادما بلد بودن حداقل عصبانيتشونو درست حسابي به شيوه هاي مدرن خالي كنن

يه بنده خدايي از زور عصبانيت از من.. براي اينكه لج منو دربياره

براي تبريك گفتن بابت يك مورد.. ميره به رقيبش كه اون يكي … تبريك ميگه !!!

به من كه ميرسه روشو ميكنه اونور !

احمق !!!

4-  آسفالت شدگي پست پيشين در حال قير پاشيدگيه .. كه قشنگ محكم بشه!

آگوست 10, 2008

توكه هميشه توصيه ات اينه كه

 

بخشنده باشيد

 

بي منت كار كنيد

 

به همديگر بي چشمداشت مهر بورزيد

 

منتظر پاداش همديگر نباشيد

 

ميشه بگي خودت چرا به توصيه خودت عمل نمي كني؟

 

تا دهان مبارك همه رو صاف نفرمايي خوشي نشونشون نميدي

 

بهانه ت هم اينه كه تا ناخوشي نباشه مزه خوشي حس نميشه

 

ميشه .. والا ميشه .. به جان عزيزت ميشه!

 

شماخوشي رو بده ..اگر حس نشد…! با من !

 

 

كوتاه بيا پرورگارا !

 

آسفالت شديم رفت…

 

.

.

.

پ . ن :

شكر !

 

 

آگوست 5, 2008

اين آقاي رييس، كه قيافه ش به هر چيزي ميخوره غير از رياست

جديدن داره خيلي اذيت مي كنه..نافرم

نگرانم

نگران خودم

نگران اين كه يه روزي به خاطر آزار دادن هاي افراطيش

اينطوري بشم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ . ن :

1- چه روز خوبي ميشه اون روز!

2- درست با حساب امروز، نصف تابستون گذشت ..خداروشكر

3- “ف” داره ميره..دوسش ندارم.اما نمي دونم چرا دلم تنگ ميشه بره ..

مگه ميشه اينجوري؟

 

4- “ع” تقريبن سالي دوبار منطقي ميشه..ديروز به اين حالت دچار شده بود..

 رفت تا 6 ماه ديگه!