كاش امروز 9 شهريور نبود .. اگر نبود من سر قولم مي ماندم
من قول داده بودم فرهاد نشنوم
فرهاد نخوانم
از فرهاد نگويم
اما امروز را نمي شود از فرهاد نگفت
امروز سالروز رفتنش از ميان ماست.. بي معرفتي بود كه به خاطر دل خودم .. (دلي كه نمانده).. همان چيزي كه كل بشريت را از آغاز تاريخ آزار داده و خواهد داد.. فراموش كنم 9 شهريور را
امروز بهانه اي شد براي من بهانه گير ..
كه از صبح زمزمه كنم ترانه هاي جاودانه اش را..
افسوس كه مثل فرهاد نخواد آمد.. 9 شهريور بهانه اي شد تا فكر كنم..
فكر كه نه.. به ياد بياورم..:
…
بانوي گيسو حنايي ام
تو را دوست دارم
چون لحظه ي شوق در گشودن هديه اي ..كه نمي دانم چيست
دوستت دارم
چون غوغاي درون و لرزش دست و دل
در آستانه ديداري
دوستت دارم
…
شايد اگر فرهاد ، فرهاد نبود من امروز رها تر بودم.. از نابساماني هايم..
امروز خواستم فرهاد بخوانم بي آنكه فكر كنم
از فرهاد بنويسم بي آنكه به ياد آورم
اما محال بود … !
مگر مي شود فرهاد گوش داد و ياد شعله هاي لرزان شمع نيفتاد
مگر مي شود از فرهاد نوشت و ياد نقش و نگار روي ديوار نيفتاد
مگر مي شود ترانه هايش را بلعيد و به تاريكي نينديشيد
تاريكي كه خود فرهاد هم از آن آزرده خاطر بود
…
جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد مي زنه
زير ديوار بلندي يه نفر جون مي كنه
كي مي دونه تو دل تاريك شب چي مي گذره
پاي نرده هاي شب اسيره زنجير غمه
دلم از تاريكي ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
من اسير سايه هاي شب شدم
شب اسير تور سرد آسمون
پا به پاي سايه ها بايد برم
پا به پاي سايه ها بايد برم
…
كاش امروز مجبور نبودم از فرهاد بگويم..
مدتها بود قول داده بودم.. به خودم .. به آدمها.. به ترانه ها
كاش مجبور نبودم امروز به حرمت صداي ماندگارش ، ساعتها جلوي آينه ..ترانه ي آينه اش را به گوش جانم بسپارم و بگويم:
حالا امروز چي ازت مونده به جا ؟!
…
مي بنيم صورتمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه؟ از من چي ميخواد
اون به من يا من به اون خيره شدم؟
باورم نميشه هر چي مي بينم
چشامو يه لحظه رو هم ميذارم
به خودم ميگم كه اين صورتكه
مي تونم از صورتم برش دارم
ميكشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آينه نشون ميده
ميگه اين تويي ..نه هيچ كس ديگه
جاي پاهاي تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روي صورتت تا بدوني
حالا امروز چي ازت مونده به جا
آينه ميگه تو هموني كه يه روز
مي خواستي خورشيد و با دست بگيري
ولي امروز شهر شب خونت شده
داري بي صدا تو قلبت ميميري
مي شكنم آينه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه ..هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكه ش عكس منه
عكسا با دهن كجي بهم ميگن
چشم اميدو ببر از آسمون
روزا با هم ديگه فرقي ندارن
بوي كهنگي ميدن تمومشون
…
بوي كهنگي روزها .. روزهاي بي فرهاد بدجور در خانه ام پيچيده..
از زماني كه فرهاد سكوت كرد .. براي من همه صداها بي صدا شد..
از لحظاتي كه فرهاد را كنار گذاشتم
و واهمه ي مبهم از شنيدنش وجودم را گرفت.. آسمان ديگر با من نبود..
كمتر باران باريد..
…
نمي توانم.. اين يك حقيقت است..
ديگر نمي توانم فرهاد را بشنوم.. واژگانش را لمس كنم.. صدايش را فرياد بزنم..
من دلم سخت گرفته است
ازين ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك
كه به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشيار
مشتي ناهموار…
…
اين يك حقيقت است كه طنين فرهاد برام تاريكي را به همراه مي آورد..
تاريكي كه كورسوي چند شمع نيمه جان ..اما قدرتمند آن را تكه تكه ميكند..
و نواي گرمي ، كه اتاقك شبهاي برفين دي ماه را داغ ميكرد…
گرچه ديگر فرهاد گوش نمي دهم… گرچه خسته ام..
اما امروز را نبايد از خاطر مي بردم.. اين ناچيز ترين كاري بود كه براي سالروز رفتنش مي توانستم انجام دهم..
من هنوز فراموش نكرده ام كه فرهاد ،نغمه ي عشق روزگار جواني ام را ،
برايم در اتاقكي نيمه تاريك و نيمه روشن نجوا مي كرد
و من مست مي شدم..
من هنوز مزه ي شيرين آن شراب تلخ را به ياد دارم..
…
پاي در زنجير پرواز مي كنم
با غمهاي درون اوج مي گيرم
با شكستهايم به پيش مي تازم
با اشكهايم سفر مي كنم
با صليبم به قله قلب انسان صعود مي كنم
اي خداوند
اي خداوند
بگذار تا صليبم را بستانم
…

