Archive for سپتامبر, 2008

سپتامبر 27, 2008

براي چندمين بار ؟ نمي دونم

 

 

شايد سومين بار .. شايد هم چهارمين بار .. تقريبن ميانگين سالي يكبار..

 

با صدايي بي پروا .. لهجه اي حرمت شكن ..واژگاني نسنجيده ! كه وامدار فرهنگي حقيرند :

 

 

 … حلالم كن … !!!

.

.

ميرم سراغ جعبه داروها .. مامانم برام درست كرده .. واسه وقتايي كه سر كار اذيتم مي كنن ! دستش درد نكنه

 

ياد حرفش مي افتم .. مامان جان خر نشي دياز 5 بخوري .. زياده برات ..

نصفش كن ..ضعيفي !

 

 

آخي..دلم براي مامانم تنگ شد …

چقدر پر شوره .. عشقش توپ و تور و سالتوي حرفه اي تو آبه !

اوج اندوه زندگيش هم اينه كه چرا مادر شوهرش با برفي ( خرگوشش) با محبت حرف نميزنه!

 .

 

دياز 5 بدون آب مي خورم

كي حال داره بره تا آشپزخونه!

 .

هوا سرد شده ؟ زمستون اومده ؟ فكر نكنم … تقويم ميگه تازه 6 مهره…

 .

 

به نظرم هايده داره ميخونه …خدايش رحمت كند …

مثل باد سرد پاييز غم لعنتي به من زد .. حتي باغبون نفهميد كه چه آفتي به من زد …

رگ وريشه هام سياه شد .. تو تنم جوونه خشكيد.. اما اين دل صبورم به غم زمونه خنديد…

.

.

حالا كو تا اثر كنه … چي كار كنم ..؟

چرا فكر مي كنم؟ كاري ندارم بكنم كه .. سر خودمم كلاه مي ذارم …!

 

 

بايد خوابم بگيره .. چاره اي ندارم .. جز اينكه برم سراغ محبوبم…

 

برم دوباره ..نه سه باره .. كلمات رو بردارم .. زندگينامه سارتر ..

 

هيچي اندازه ي اون كلمات آشنا نمي تونه روحمو نوازش كنه…

 

وقتي مي خورمشون ميرم تو اتمسفر … بهترين جايي كه الان ميشه رفت …

 

بازش مي كنم :

 

 

[... زندگي روزمره روشن بود .. با اشخاص معقولي معاشرت مي كرديم كه بلند و واضح سخن مي گفتند..

نظرشان به محض آنكه بيان ميشد مرا با وضوح مسلم و ساده گرايانه اي قانع مي كرد..

 

 

وقتي قصد توجيه رفتارهايشان را داشتند چنان دلايل كسالت باري ارايه مي دادند

 كه نميشد درست نباشد.!

 

عذاب وجدانشان كه با حالتي حاكي از رضايت از خود مطرح ميشد بيشتر از آنكه نگرانم كند به من درس اخلاق ميداد..

 

اين عذاب وجدان ها كشمكش هاي كاذب پيشاپيش حل شده بودند هميشه يكسان بودند.

خطاهايشان وقتي آن هارا تصديق مي كردند چندان ناراحت كننده نبودند...

 

شتابزدگي ، عصبانيتي مشروع اما حتمن اغراق شده در قضاوتشان تاثير منفي نهاده بود...

خوشبختانه به موقع متوجه شده بودند... ]

 

 

هايده هنوز داره مي خونه…

آسمون مست جنوني.. آسمون تشنه خوني .. آسمون مست گناهي.. آسمون، چه روسياهي

اگه زندگي عذابه .. يه حباب روي آبه .. من به گريه ها مي خندم.. ميگم اين همش يه خوابه !!!

 

 

 

 

 …

 

 

سپتامبر 27, 2008

پریيشب تو اين سريال مسخره ي مثل هيچكس كه شبا ميده استثنا يه ديالوگ بازاري قشنگ داشت:

 

دل خالي چقدر بدتر از سفره ي خاليه…

همين ديگه..

.

.

.

ديروز كه روز قدس بود،

 يه شعار اضافه شده بود به شعارهاي مرگ آور هميشگي

مرگ بر 1+5   !!!!  

نتيجه گيري :

بدبخت ترين و مفلوك ترين ملتها ، ملت ايران هستند…شك  نكنيد

.

.

.

درباره پست پيشين:

معمولن رسم دانايي بر اينه كه روي گفتار بزرگان و دانايان نظر شخصي داده نشه..

اگر هم نيت ، انتقاد جمله و كلامي از اين بزرگانه، با دليل و برهان به انجام برسه شايسته تره ..

پست قبلي مصرعي از حضرت حافظ(ع) بود با اين مطلع كه :

 نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ…

اين كه ما كلام اين عارف عاشق با كرامت رو با نظريات فردي خود در اميزيم ، به نظر درست نمياد

تحليل اين موضوع كه آيا ما تقدير رو مي سازيم يا تقدير مارو .. يا هر نظريه ديگه اي خود به تنهايي صدها پست مستقل رو مي طلبه با محتواي تفكيك جبر واختيار و واضح سازي اينكه انسان مجبور است يا مختار و اين بحث ها…

سپتامبر 23, 2008

چونكه تقدير چنين است

چه تدبير كنم … ؟

سپتامبر 22, 2008

 

عادت مي كنيم

هميشه

 

به همين سادگي !

سپتامبر 20, 2008

 

سنش بالاست.. با موهاي سفيد و به دنيا خاطرات كثيف از آدمهاي كثيف

از وقتي اومد كه مثلن خير سرش كمك حال باشه! بچه ها ازش شاكي بودن

ميگفتن چقدر غر ميزنه .. چقدر دستور ميده.. چرا انقدرگيجه!

هيچي سرش نميشه .. همش حرف ميزنه

به من هم گير ميدن تو چرا بهش رو ميدي ؟ باهاش ميگي و ميخندي..

اما من بي رودروايسي ازش خوشم مياد .خيلي

چون با اومدنش كارم حدود 20% سبك شد. الته با بچه ها هم موافقم

هم حرف زياد ميزنه . هم چيزي حاليش نيست و بيشتر جنبه دكور داره براي محيط كار ما

شايد گاهي وقتا خوشم ازش نياد

ولي دليلش چيزايي نيست كه بچه ها ميگن

دليليه كه هيچ كدومشون نميدونن و من فكر مي كنم اگر بدونن چه واكنشي نشون ميدن..

و اون اينه كه اين پيرمرد نا‌اگاه و گيج و پر حرف

از طرف حفاظت اطلاعات اومده و وظيفه ي اصليش در اينجا دادن گزارش صحبتهاي شفاهي بچه ها به مركزه !

به همين سادگي!

سپتامبر 18, 2008

 

يك احساس باكره

 

                       يك شب وحشي

 

             يك خنجري كه نمي كشد …

 

                  مثله مي كند…

.

.

* عقل كه نباشد .. جان در عذاب است !

معادله نا برابر

سپتامبر 17, 2008

 

چرا

يك نگاه ساده = يك خروار مشكلات پيچيده

؟؟؟

واقيعت ؟ توهم ؟

سپتامبر 14, 2008

دبيرستاني كه بودم جسته و گريخته يه كارايي مي كردم  كه به شغل الانم ربط داشت ..

به خودم مي گفتم آخ اگر سن من يه كم بيشتر بود من چقدر پيشرفت مي كردم..

چه ذوقي داشتم!

 

بزرگتر كه شدم رفتم دانشگاه همون رشته اي رو كه دوست داشتم خوندم ..

همون شغلي كه مي خواستمش..

 

تو دانشگاه خيال مي كردم :  بذار درسم تموم بشه .. من چقدر پيشرفت كنم !

 

در طول دانشجويي م هم تو دوره هاي كاراموزي بهتر از بقيه بودم ..

همه ميگفتن تو آدم موفقي ميشي درست تموم بشه!

 

ولي بيشتر از همه خودم فكر مي كردم به اين موضوع

خيال مي كردم چقدر فرد مناسبي ام براي اين شغل

 

هر چه زمان مي گذشت من تصوراتم بيشتر ميشد كه من

اغلب ويژگي هاي لازم واسه حرفه اي شدن تو اين شغل رو دارم ..

 

چقدرمنتظر بودم زمان بگذره !

 

زمان گذشت .. درسم تموم شد.. وارد كار شدم.. هموني كه دوست داشتم..

 

اوايل كار اوضاع خيلي خوب بود.. و من هنوز تو كف اين شغل بودم ..

 

خيال مي كردم من واقعن آدم مناسبي ام  با شرايطي كه اين شغل نياز داره ..

باز هم زمان گذشت..

 

يك سال اول .. روند صعودي كار سر جاش بود .. 

, من هنوز اميدوار بودم كه فرد مناسبي ام !

 

سال دوم .. به چيزهايي رسيدم كه كسان ديگه تو شرايط من نرسيده بودن ..

 با سن كم من و تجربه ي اندكم

 

 

سال سوم .. به اين فكر افتادم كه چرا ديگران شرايطي ندارن كه من دارم ..

 ديگراني كه زحمت زيادي دارن براي پيشرفت در اين شغل مي كشن.. اما بي فايده .

.بدجور حس رابين هودي از نوع معنويش بهم دست داده بود

 

به خودم نگاه مي كردم .. به روزهاي دبيرستان و دانشگاه

كه خيال مي كردم براي اين شغل يك اكازيون م !

 

و سال چهارم .. سال چهارم ديگه نه ذوق داشتم و نه تو جو بودم!

 البته موفقيتهام هنوز سر جاشون بودن .. اما

 

امسال سالي ه كه تقريبن از اولش دارم به اين فكر مي كنم :

 

واقعن من شرايط مناسب رو براي اين شغل ندارم..!!!

روحياتم .. اخلاق م  .. كاركردهام .. علايقم ..

 

به نظر مياد نه تنها من آدم مناسبي واسه اين شغل نيستم

 بلكه بسيار هم در تضاد با كيفيت اين شغل قرار دارم

 

 فقط نمي دونم چرا الان اينو فهميدم!

 

(البته فقط به نظر مياد .. حالا شايد اين حس فقط يك پارانوييد مزمن باشه

كه در اثر كار زياد و نتيجه نگرفتن دچارش شدم..

 

شايد هم انقدر توقعام بالا رفته كه خيال مي كنم هميشه ي خدا بايد نتيجه مثبت بگيرم

 و به طور ميانگين 3 ماه يكبار بايد يه تاجي به سرم بزنم!)

 

اعتراف مي كنم هنوز با نتيجه نگرفتن آشنا نشده م

.

.

پ . ن :

* دوستم ميگه خوشي زده زير دلت بي لياقت !..  احتمالن راست ميگه!!

 

 

** چرا الان فكر ميكنم اگر يك زبان شناس يا گرافيست صحنه ميشدم بهتر بود؟!

.

.

*** به كوري چشم همگي دوستان 2 پست پيشين، استادم كاملن پذيرفت كه من در جريانات گذشته بي تقصير بودم!

سپتامبر 12, 2008

مبارزه

 

میان خواستن و نتوانستن ..

یا شاید.. توانستن و نخواستن؟

مبارزه … بدون حمله … درگیری … جنگ

مبارزه … با خویشتن ..

با خواسته های خویشتن

مبارزه … مبارزه ای که سرانجامش هویدا نیست …

بی نفس به پیش می تازی .. با چشمانی كاملن بسته !

مبارزه .. میان آنچه هست و میخواهی نباشد …

یک مبارزه … بدون خونریزی… بدون برنده …

اما با شکست ..

شکستی که هر دو طرف را بر روی زمین می نشاند

دو بازنده .. در یک مبارزه … بدون پیروزی …

من

مبارزه می کنم …

مبارزه خواهم کرد …

تا  آنجا که توانی برای جنگيدن نباشد …

تا جایی که بنشینم … روی دو  زانو … سخت …

فراخوان

سپتامبر 9, 2008

 

علي مطهري نماينده تهران( فرزند شهيد مطهري): 

 تعدد زوجات از افتخارات اسلام است

اگر تعدد زوجات حذف شود فساد اشاعه پيدا مي كند

اجازه گرفتن از زن اول براي ازدواج مجدد خلاف قوانين اسلامي ست

با توجه به اصل لزوم گسترش قوانين اسلامي و نگراني جناب مطهري براي جلوگري از اشاعه فساد در مملكت اسلامي ما

همچنين به منظور جلوگيري از هرگونه فحشا 

در جامعه پاك و دست نخورده ي شهيد پرور ايران اسلامي

لذا از تمامي آقايان مخاطب اين وبلاگ دعوت به عمل مي آيد

به منظور تحقق تمامي اين اهداف و خدمت رساني به دين مبين اسلام

بستگان مونث جناب مطهري ( خواهر ، مادر و  دختر ايشان ) را

 به مدت زمان مشخص ( از يك روز تا يك هفته) به ميل خود انتخاب كرده

و با اين اقدام گامي محكم در جهت گسترش قوانين اسلامي درجامعه بردارند..

خواهشمند است دوستان در نگهداري خواهر و دختر جناب مطهري مرتبه ي انصاف را رعايت كرده

و حق اين ثواب اخروي را به ديگر برداران ديني خود نيز اعطا كنند

بنابراين بيش از يك هفته ازدواج  موقت با هر يك از بستگان مونث آقاي مطهري

شايد شرعا خالي از اشكال باشد . اما عرفا جايز نيست .

وحق اين اقدام خداپسندانه بايد نصيب ديگر مسلمانان نيز گردد ..

تا جناب مطهري قلبا رضايت داشته باشند

باشد تا ثواب اين اقدام اسلام پسندانه در درجه اول به گيرنده خواهر و دختر جناب مطهري و

در درجه دوم به اموات شخص مذكور  برسد..

 

آقاي علي مطهري با كمال ميل از متقاضيان محترم  پيشاپيش تشكر كرده 

و مطرح مي سازد براي اعلام درخواست خود به تهران، خيابان بهارستان اتاق علي مطهري نماينده شريف مردم تهران مراجعه فرماييد

 

لازم به ذكر است اين اقدام مانند ديگر اعمال خير  احكام اسلامي به صورت رايگان بوده

و جناب مطهري در كمال فروتني انتظار دريافت هيچ گونه وجهي را از متقاضيان ندارد

باشد كه اين نيت خير در كارنامه ي ايشان ثبت شده در زمان گذر از پل صراط به دادشان برسد

.

دوستان بنده حقير را نيز هنگام چنين خدمت رساني در راه اسلام از دعاي خود فراموش نكنند

سپتامبر 6, 2008

 

سال 82 يكي از استاداي من به دلايلي يك ترم تعليق شد…

چرا و چجوري نمي دونم ..

 اما بعد از اينكه از تعليق برگشت همه مشكلش رو زير سر من مي دونست

در حاليكه من روحم هم از اون جريان خبر نداشت

بعد از اون جريان با درجه عصبانيت بالاي 100 ريشتر

پيغام پسغام ها و رفتارهاي منفي اون شروع شد

و خدا رحم كرد كه ديگه باهاش واحد نداشتم…

اين وسط بقيه همكلاسي ها هم كه از من خوششون نمي اومد ! بيكار ننشستن و تا تونستن هيزم ماجرا رو زياد كردن

اما خدا ميدونه چه حرفها از جانبش شنيدم و كاري كردم اون هم بشنوه!

ديروز بعد از 5 سال دوباره خورديم به پست هم..خيلي اتفاقي..

اما

هنوز از من كينه داره

و من هنوز نمي دونم چجوري بايد بهش بفهمونم كه كار من نبود…

سپتامبر 5, 2008

تقريبن پارسال همين روزا بود

دغدغه ..مشكل.. آشفتگي هاي فكري.. مشكلات كاري.. در گيريهاي شخصي ..

استرس جواب امتحاني كه زياد براي خودم مهم نبود!

اوضاع سخت شده بود..

هر روز گرفتاري.. هر روز كار زياد و بحث و دعوا و به نتيجه نرسيدن..

مشكلات خانوادگي .. گير دادن سر موندن و رفتن از ايران..

بمونم ؟ برم ؟ اگر بمونم كه هيچي .. اصلن چرا بمونم ؟!

اگر برم كجا برم؟ پيش خاندان مامانم اينا ؟ پيش طايفه بابام اينا؟

خلاصه شهريور بدي بود.. از صبح تا شب مشكل داشتم..مدتها بود به همين منوال مي گذشت..

و من شده بودم يك ذهن مجسم پر از دغدغه

تا يه روز صبح كه زنگ زدم پدربزرگم .. با صداي گرفته گوشي رو برداشت..

سلام .. چي شده ؟ حالت خوب نيست ؟

خوبم .. امروز براي كليه م رفتم دكتر

باز سنگ داري؟

نه.. اصلن اون مشكلي كه خيال مي كردم سنگ كليه ست، ربطي به كليه نداره

-پس چيه؟

هيچي.. ميگن يه توده 16 ميليمتري ديدن تو مثانه ! از همونا كه بهش ميگن سرطان!

به فاصله ي 5 دقيقه كل روند فكري من عوض شد..

 توي همون 5 دقيقه كه داشت حرف ميزد ، من فقط داشتم فكر مي كردم كه بايد چي كار كنم؟

توي همون فاصله ي كم..تقريبن از غروب همون روز

تنها چيزي كه ديگه توي زندگي من نبود، مشكلات كاري و نگراني امتحان و

 بحث از ايران رفتن و درگيري هاي شخصي و كوفت و زهرمارهاي ديگه بود..

من ديگه از اون روز تمركز نداشتم .. ديكه هيچيو نمي ديدم..

تمام ذهن من شده بود يك بي حواسي ناب..

يادم نبود امروز چند شنبه ست ..

سر خيابون يوسف آباد سر پيچ يهو جاي كلاژ و گاز و عوضي مي گرفتم.. پاهام ميلرزيد ..

ديگه يادم نمونده بود بايد چه كار كنم ..چه كار نكنم…

وقتي مي ديدمش الكي مي خنديدم كه خير سرم روحيه داده باشم..

نمي خواستم جناب تيمسار با اون ستاره ها و نشانه ها، كه در طول 8 روز 5 كيلو لاغر شده بود ،مثلن بفهمه كه من حالم بده!

عاشق من بود…

اما وقتي با ملك( مادر بزرگم) تنها ميشدم ميگفت الهي بميرم برات مادر چرا اينجوري شدي؟

ميگفتم مگه معلومه؟!

اون روزا تا مدتها ديگه يادم رفته بود كار چيه ؟ درس چيه ؟

فعاليتهاي جانبيم كه به خاطرشون  2 روز نمي خوابيدم چيه..

همه چيز شده بود وقت تلفن و آشنا پيدا كردن و مخ منشي دكتر سيم فروشو زدن !!!

روزي كه رفته بودم مطب سيم فروش منشيش گفت نميشه.. تا 3 ماه ديگه مي تونم وقت بدم .. اونجا بود كه ديگه تركيدم ..

داشت كار به جاهاي باريك مي كشيد كه گفت تو اصلن چه كاره اي ؟

و من اون لحظه هر چه فكر كردم يادم نيومد من چه كاره م ..!

هر چي زور زدم مغزم كار كنه كه شغل من چيه يادم نيومد!

اما خدارحم كرد كه وقتي كارت پدربزرگمو ديد يادش اومد كه امضاي اونه كه پاي گواهينامه شه! و ماجرا ختم به خير شد

و به همين خاطر لطف كرد و 3 هفته بعد نوبت داد!

همه اين طومارو نوشتم كه بگم

هيچي هيچي هيچي نميشه سلامتي

كه وقتي نباشه ديگه هيچي به نظرت نمياد ..

نه قشنگي هاي زندگي برات جلوه داره..  نه زشتيهاش به چشمت مياد

بقيه ش همش كشكه .. مشكلي تو زندگي وجود خارجي نداره جز “بيماري”

پ . ن :

1- خيلي ها مي گفتن آدم براي يه پيرمرد 75 ساله كه اينجوري نميكنه .. !

مزخرف ترين و بي معنا ترين حرفي كه اون مدت مي شنيدم

2- يكي اين فاطمه آليا رو خفه كنه

3- “ع” مدتيه نيست ..بدجوري خمار داد و بيداد و گير دادنم ! ..يكي بياد من مي خوام دعوا كنم

سپتامبر 2, 2008

آدمايي كه با شروع ماه رمضون با سر ميرن تو جو

آدمايي كه خيال مي كنن واقعن بين نخوردن و مذهب ارتباطي هست !

آدمايي  كه تصور مي كنن اگر روزه بگيرن دست به يك كار ديني زدن

هيچ وقت پرسيدن از خودشون كه جنس اين ارتباط چيه؟

با نخوردن به كدوم اصل ديني ميشه رسيد؟

با گشنگي و تشنگي به كدوم عبرت مذهبي ميشه دست پيدا كرد؟

در اوضاعي كه همنيجوريش بسياري  در اين مملكت گل و بلبل  تمام سال رو اتوماتيك  روزه اند

يا در سيستمي كه با هزار مدل قرص ويتامين و پروتيين و مواد نيروزا !  در هنگام سحري، توپ تكونت نميده تا 2 روز بعد!

اين روزه ديگه چه صيغه ايه؟

انصافن شماهايي كه روزه مي گيريد، غير از زمان گفتن ربنا و آخراي غروب

كدوم دقيقه از طول روز بهتون حس مذهبي ..ديني ..عرفاني دست ميده؟

كه اون زمان غروبش هم اقتضاي نياز روحي ادمهاست…

اما غير از اين اين چه تلقينيه كه همه به خودشون مي كنن كه روزه يك اقدام مذهبيه؟