Archive for اکتبر, 2008

طبق معمول..

اکتبر 31, 2008

وقتي وارد ميشم انگار رفتم خونه خانم هاويشام

نمي دونم چجوري ساعتها تو اين اتاق بي اكسيژن خاك گرفته مي مونه و خفه نميشه

طبق معمول بي هيچ كلام مودبانه و محترمانه اي پوشه زردو ميذارم رو ميزش كه شتر با بارش توش گم ميشه

 

طبق معمول نگاه نميكنه. منم طبق معمول ميرم سراغ كتابخونه ش ..

هر ماهي يكي دو تا كتاب اضافه كرده. منم هر ماه مي پرسم خونديشون؟

 اونم مثل هر ماه ميگه نه پس واسه دكور گذاشتم!

 

حيفم مياد اذيت نكرده خداحافظي كنم:

 

- درباره پايان نامم مشكل دارم

*به من چه!

 

 

هميشه بايد از اين كرما بريزم

 - ميدي اين ليوانو ببرم ؟ ( ليوان چاييش كه 5 دلار و نيم از سنگاپور گرفته و عاشقشه!)

*با چشم غره اي خشمگين : نع

- چراغو روشن كنم؟

* نع

- كولرو بزنم ؟

* نع

-بخاري چي؟

* نع

- ضبطو زياد كنم؟

* نع

-اين كتابو ببرم ماه ديگه بيارم؟

*نعععع

دقيقن مي دونه من دارم اذيت مي كنم .اما خشم درونيش اجازه نميده خونسرد باشه

منم هميشه بايد آخرش انقدر بخندم كه مجبور بشم بشينم

گرچه خشمگين نشون ميده خودشو اما مي دونم خنديدن من

 اون فضاي بي انرژي رو چقدر رونق ميده!

 

ميگم :چند ثانيه اي كه من اينجام ترجمه رو بي خيال شو. مي ترسم به جاي آلماني عربي ترجمه كني!

چون زدم به هدف عصباني ميشه طبق معمول: كتاب دستشو محكم مي كوبه رو ميز

منم دوباره مي گم جان هركي دوست داري اون ليوانو بده ببرم دو روز..!!!

 

 

تلاشش براي نگاه نكردن به من بي ثمر مي مونه .. زل ميزنه تو چشام.

مثلن مي خواد بگه عصبانيم!

اما يك ثانيه بيشتر نميشه.. روشو مي كنه اون ور.. مي دونم چرا !

كرمامو ريختم.. واسه اينبار بسشه ديگه..زيادي عصباني بشه من برم سر منشي بي چاره ش خالي ميكنه

 از جام بلند ميشم ..مي رسم دم در قاب عكس روي ميز كنار درو ميندازم  بيفته رو ميز.

چه گوارا با پيشوني سقوط ميكنه رو ميز! چه حالي ميده

با عصبانيت دوبله ميگه برو ديگهههه ..

ميرم بيرون .. وقتي دارم درو مي بندم بر مي گردم  ..

طبق معمول زل زده بهم. اما چشماشو ميندازه پايين رو كتاب! ميرم بيرون ..

 اما دوباره طبق معمول يك ثانيه بعد بر مي گردم درو باز مي كنم ميگم از من متنفري؟ بي درنگ ميگه آره ..

ميگم خب..خيالم راحت شد..

هميشه ثانيه آخر نمي تونه ديگه جلوي خودشو بگيره.. ميخنده ..

و تا ميخنده من ميرم …

 

 تا ماه ديگه كه همين صحنه ها تكرار بشه

اکتبر 29, 2008

اينجاست كه حضرت  شاعر مي فرمايد:

خدايا مرديم از خوشي     چرا مارو نمي كشي؟

.

.

.

.

.

4 آبان تولد يك دوست قديمي بود…

يك دوست مهربان و خوش صدا ..

در آبان 80 اين جمله زيبا هديه روز تولدش به خودش بود!

ستون قلبم را بشكن

كه اين ويرانه نيز

زيباست …

اکتبر 22, 2008

 

شایعه

که

شعر نیست

 

فردا

           فراموش می شود

.

.

.

تهمت عاشقی

در شش سالگی هم

برایم زیبا بود

 

حالا که شصت و سه ساله ام

 

 

                                                     محمد علی بهمنی

                

اکتبر 21, 2008

 

ديشب خواب ديدم علي نصيريان داره شيشه هاي خونمو پاك مي كنه ..

پوران درخشنده هم داره تو آشپزخونه كابينتارو دستمال مي كشه..

منم هي از تو اتاق به درخشنده ميگم تميز پاك كن خودم مجبور نشم دوباره بشورم!

كشته ي روح سينمايي مم كه بعد 3 شب نخوابيدن و 5 صبح بيدار شدن چه خوابايي مي بينم

.

.

.

اين مردك بي حيا كه شده وزير جمهوري اسلامي! امروز به دختره ي بيچاره كه چادري هم بود وسط مصاحبه ميگه خانم به من نچسب

 حد شرعي رو رعايت كن!!!!!

بي چشم و رو دلم مي خواست بگم روزي كه كلك اون زن بيچاره كه حامله شده بودو كندي.. حد شرعي رعايت شد؟!

اکتبر 15, 2008

بهش ميگن استاد ! اما تنها چيزي كه ازش ترواش ميكنه روي صندلي استاديش

ناراحتي .. پتانسيل هاي رواني .. تشنج.. بي احترامي ه ..

يك الگوي مطلق از ناهنجاري هاي اخلاقي …

 

اين حال بد دو روزه يقه مو گرفته .. استرسي كه تو فضاي كلاسش موج مي زنه

و متعاقب اون انرژي كه ازهمه ما به يكباره گرفته ميشه

مي دونم منم بيش از حد شكننده شدم .. اما فعلن خالي ام…

متاسفانه انرژي كه مدتي براي داشتنش تلاش كردم با ديدن قيافه بي روح اين مردك فعلن پريده

و من دارم مي تلاشم تا دوباره گيرش بيارم

 

 اين وسط  فقط مي تونم بگم تو آدم مفلوكي هستي

 كه 22 نفر همزمان نگاه خيره شون رو ساعتهاشونه كه زودتر..

 تو از اون فضاي خفقان آور ،كه با انرژي هاي منفي  وجود ت، آلوده شده بري بيرون…

 

در نتيجه لعنت به تو و اون معلمان ابلهت و

 اون هگل بدبخت و اون نيچه روان پريش و اون ماركوزه عقده جنسي

تو همه اين خصوصياتو يكجا داري. پس ببين ديگه چي از كار مياي

اين وسط دلم فقط يه خرده واسه هايدگر مي سوزه

اونم چون آرنت عاشقش بوده ! 

 

اکتبر 11, 2008

عادت كردم..

به يه سري چيزا كه اصلن خوب نيست عادت كردن بهشون..

اما خب شد ديگه .. چه كاركنم

اما فكر مي كنم اگر ” عادت كردن “ نبود همه از دم 24 ساعته سرويس مي شديم

.

.

.

.

كاش هميشه هواي تهران همينطوري بود.

آدم حال مي كنه همش تو خيابونا وول بخوره

( چقدر من مثبتم .. با چه چيزايي حال مي كنم! )

.

.

.

كاش ميشد رو منشي تلفن گفت دستگاه حلال كني ! بنده خراب شده ..

حالا حالاها هم تا حماقتهاي بعدي درست شدني نيست..لطفن مزاحم نشويد

.

.

نگاه سنگينش كمي روي نگاهم فشار مياره .. خيلي اعتماد به نفس داره .

خيال مي كنه به خاطر موقعيت شغليش هيچ كس بهش نه نميگه..

به خاطر همين هم از ترفندهاي خيلي ناشيانه  و ابتدايي استفاده ميكنه .. البته تا حدي هم حق داره ..

 اما من از اين سنگيني نگاه حالم بهم ميخوره ..

و يه روزي بهش خواهم گفت آقاي دكتر كه خيال مي كني كسي هستي ..

هستي ..اما  با وجود همه موقعيت مثبت تحصيلي و شغليت حاضري شگردهايي به كار ببري كه  زن جماعت توجهش جلب بشه…

تو موفقي..اما اگر يك انسان محكم تر ازخودت اراده كنه،

همه ي پيكره ي محكمت  مثل سوزني كه به تن بادكنك فرو ميره

 با يك سوزن تيز نابود خواهد شد!

خدا كنه گيرت همچين كسي نيفته !!!