وقتي وارد ميشم انگار رفتم خونه خانم هاويشام
نمي دونم چجوري ساعتها تو اين اتاق بي اكسيژن خاك گرفته مي مونه و خفه نميشه
طبق معمول بي هيچ كلام مودبانه و محترمانه اي پوشه زردو ميذارم رو ميزش كه شتر با بارش توش گم ميشه
طبق معمول نگاه نميكنه. منم طبق معمول ميرم سراغ كتابخونه ش ..
هر ماهي يكي دو تا كتاب اضافه كرده. منم هر ماه مي پرسم خونديشون؟
اونم مثل هر ماه ميگه نه پس واسه دكور گذاشتم!
…
حيفم مياد اذيت نكرده خداحافظي كنم:
- درباره پايان نامم مشكل دارم
*به من چه!
هميشه بايد از اين كرما بريزم
- ميدي اين ليوانو ببرم ؟ ( ليوان چاييش كه 5 دلار و نيم از سنگاپور گرفته و عاشقشه!)
*با چشم غره اي خشمگين : نع
- چراغو روشن كنم؟
* نع
- كولرو بزنم ؟
* نع
-بخاري چي؟
* نع
- ضبطو زياد كنم؟
* نع
-اين كتابو ببرم ماه ديگه بيارم؟
*نعععع
دقيقن مي دونه من دارم اذيت مي كنم .اما خشم درونيش اجازه نميده خونسرد باشه
منم هميشه بايد آخرش انقدر بخندم كه مجبور بشم بشينم
گرچه خشمگين نشون ميده خودشو اما مي دونم خنديدن من
اون فضاي بي انرژي رو چقدر رونق ميده!
ميگم :چند ثانيه اي كه من اينجام ترجمه رو بي خيال شو. مي ترسم به جاي آلماني عربي ترجمه كني!
چون زدم به هدف عصباني ميشه طبق معمول: كتاب دستشو محكم مي كوبه رو ميز
منم دوباره مي گم جان هركي دوست داري اون ليوانو بده ببرم دو روز..!!!
تلاشش براي نگاه نكردن به من بي ثمر مي مونه .. زل ميزنه تو چشام.
مثلن مي خواد بگه عصبانيم!
اما يك ثانيه بيشتر نميشه.. روشو مي كنه اون ور.. مي دونم چرا !
…
كرمامو ريختم.. واسه اينبار بسشه ديگه..زيادي عصباني بشه من برم سر منشي بي چاره ش خالي ميكنه
از جام بلند ميشم ..مي رسم دم در قاب عكس روي ميز كنار درو ميندازم بيفته رو ميز.
چه گوارا با پيشوني سقوط ميكنه رو ميز! چه حالي ميده
با عصبانيت دوبله ميگه برو ديگهههه ..
…
ميرم بيرون .. وقتي دارم درو مي بندم بر مي گردم ..
طبق معمول زل زده بهم. اما چشماشو ميندازه پايين رو كتاب! ميرم بيرون ..
اما دوباره طبق معمول يك ثانيه بعد بر مي گردم درو باز مي كنم ميگم از من متنفري؟ بي درنگ ميگه آره ..
ميگم خب..خيالم راحت شد..
هميشه ثانيه آخر نمي تونه ديگه جلوي خودشو بگيره.. ميخنده ..
و تا ميخنده من ميرم …
تا ماه ديگه كه همين صحنه ها تكرار بشه
اکتبر 31, 2008 در t 3:47 ب.ظ
این بنده خدا کیه که اینقدر اذیتش میکنی و بازم دوست داره؟؟؟؟؟
نوامبر 1, 2008 در t 11:56 ق.ظ
مرض داري؟!
نوامبر 1, 2008 در t 2:14 ب.ظ
چقدر دل نشین نوشتی
خیلی خوشم اومد.
واقعا همچین اتفاقی هر ماه برات می افته.
باید ادم جالبی باشه .
حالا می خوای من اذیتت کنم تا دیگه تو مردم رو اذیت نکنی
“دکتر اسلامی”
حالت گرفته شد. دلم خنک
نوامبر 1, 2008 در t 2:56 ب.ظ
به اين ميگن يه اذيت كردن اساسي…پس تو هم بايد يه اذيت كن كاربلد باشي
نوامبر 1, 2008 در t 3:10 ب.ظ
يه سر برو دكتر خب؟
نوامبر 2, 2008 در t 10:38 ق.ظ
خوش بحالت!
چقده خاطرخواه داری!
…
این علی ح که تعریف میکنه ازت جه حای بهت دست میده؟
نوامبر 4, 2008 در t 10:08 ق.ظ
همون حالي كه وقتي تو تعريف ميكني بهش دست ميده
فكر كردي خيلي با هم فرق دارين ؟!!!