فراخوان

سپتامبر 9, 2008 با گندمگون

 

علي مطهري نماينده تهران( فرزند شهيد مطهري): 

 تعدد زوجات از افتخارات اسلام است

اگر تعدد زوجات حذف شود فساد اشاعه پيدا مي كند

اجازه گرفتن از زن اول براي ازدواج مجدد خلاف قوانين اسلامي ست

با توجه به اصل لزوم گسترش قوانين اسلامي و نگراني جناب مطهري براي جلوگري از اشاعه فساد در مملكت اسلامي ما

همچنين به منظور جلوگيري از هرگونه فحشا 

در جامعه پاك و دست نخورده ي شهيد پرور ايران اسلامي

لذا از تمامي آقايان مخاطب اين وبلاگ دعوت به عمل مي آيد

به منظور تحقق تمامي اين اهداف و خدمت رساني به دين مبين اسلام

بستگان مونث جناب مطهري ( خواهر ، مادر و  دختر ايشان ) را

 به مدت زمان مشخص ( از يك روز تا يك هفته) به ميل خود انتخاب كرده

و با اين اقدام گامي محكم در جهت گسترش قوانين اسلامي درجامعه بردارند..

خواهشمند است دوستان در نگهداري خواهر و دختر جناب مطهري مرتبه ي انصاف را رعايت كرده

و حق اين ثواب اخروي را به ديگر برداران ديني خود نيز اعطا كنند

بنابراين بيش از يك هفته ازدواج  موقت با هر يك از بستگان مونث آقاي مطهري

شايد شرعا خالي از اشكال باشد . اما عرفا جايز نيست .

وحق اين اقدام خداپسندانه بايد نصيب ديگر مسلمانان نيز گردد ..

تا جناب مطهري قلبا رضايت داشته باشند

باشد تا ثواب اين اقدام اسلام پسندانه در درجه اول به گيرنده خواهر و دختر جناب مطهري و

در درجه دوم به اموات شخص مذكور  برسد..

 

آقاي علي مطهري با كمال ميل از متقاضيان محترم  پيشاپيش تشكر كرده 

و مطرح مي سازد براي اعلام درخواست خود به تهران، خيابان بهارستان اتاق علي مطهري نماينده شريف مردم تهران مراجعه فرماييد

 

لازم به ذكر است اين اقدام مانند ديگر اعمال خير  احكام اسلامي به صورت رايگان بوده

و جناب مطهري در كمال فروتني انتظار دريافت هيچ گونه وجهي را از متقاضيان ندارد

باشد كه اين نيت خير در كارنامه ي ايشان ثبت شده در زمان گذر از پل صراط به دادشان برسد

.

دوستان بنده حقير را نيز هنگام چنين خدمت رساني در راه اسلام از دعاي خود فراموش نكنند

سپتامبر 6, 2008 با گندمگون

 

سال 82 يكي از استاداي من به دلايلي يك ترم تعليق شد…

چرا و چجوري نمي دونم ..

 اما بعد از اينكه از تعليق برگشت همه مشكلش رو زير سر من مي دونست

در حاليكه من روحم هم از اون جريان خبر نداشت

بعد از اون جريان با درجه عصبانيت بالاي 100 ريشتر

پيغام پسغام ها و رفتارهاي منفي اون شروع شد

و خدا رحم كرد كه ديگه باهاش واحد نداشتم…

اين وسط بقيه همكلاسي ها هم كه از من خوششون نمي اومد ! بيكار ننشستن و تا تونستن هيزم ماجرا رو زياد كردن

اما خدا ميدونه چه حرفها از جانبش شنيدم و كاري كردم اون هم بشنوه!

ديروز بعد از 5 سال دوباره خورديم به پست هم..خيلي اتفاقي..

اما

هنوز از من كينه داره

و من هنوز نمي دونم چجوري بايد بهش بفهمونم كه كار من نبود…

سپتامبر 5, 2008 با گندمگون

تقريبن پارسال همين روزا بود

دغدغه ..مشكل.. آشفتگي هاي فكري.. مشكلات كاري.. در گيريهاي شخصي ..

استرس جواب امتحاني كه زياد براي خودم مهم نبود!

اوضاع سخت شده بود..

هر روز گرفتاري.. هر روز كار زياد و بحث و دعوا و به نتيجه نرسيدن..

مشكلات خانوادگي .. گير دادن سر موندن و رفتن از ايران..

بمونم ؟ برم ؟ اگر بمونم كه هيچي .. اصلن چرا بمونم ؟!

اگر برم كجا برم؟ پيش خاندان مامانم اينا ؟ پيش طايفه بابام اينا؟

خلاصه شهريور بدي بود.. از صبح تا شب مشكل داشتم..مدتها بود به همين منوال مي گذشت..

و من شده بودم يك ذهن مجسم پر از دغدغه

تا يه روز صبح كه زنگ زدم پدربزرگم .. با صداي گرفته گوشي رو برداشت..

سلام .. چي شده ؟ حالت خوب نيست ؟

خوبم .. امروز براي كليه م رفتم دكتر

باز سنگ داري؟

نه.. اصلن اون مشكلي كه خيال مي كردم سنگ كليه ست، ربطي به كليه نداره

-پس چيه؟

هيچي.. ميگن يه توده 16 ميليمتري ديدن تو مثانه ! از همونا كه بهش ميگن سرطان!

به فاصله ي 5 دقيقه كل روند فكري من عوض شد..

 توي همون 5 دقيقه كه داشت حرف ميزد ، من فقط داشتم فكر مي كردم كه بايد چي كار كنم؟

توي همون فاصله ي كم..تقريبن از غروب همون روز

تنها چيزي كه ديگه توي زندگي من نبود، مشكلات كاري و نگراني امتحان و

 بحث از ايران رفتن و درگيري هاي شخصي و كوفت و زهرمارهاي ديگه بود..

من ديگه از اون روز تمركز نداشتم .. ديكه هيچيو نمي ديدم..

تمام ذهن من شده بود يك بي حواسي ناب..

يادم نبود امروز چند شنبه ست ..

سر خيابون يوسف آباد سر پيچ يهو جاي كلاژ و گاز و عوضي مي گرفتم.. پاهام ميلرزيد ..

ديگه يادم نمونده بود بايد چه كار كنم ..چه كار نكنم…

وقتي مي ديدمش الكي مي خنديدم كه خير سرم روحيه داده باشم..

نمي خواستم جناب تيمسار با اون ستاره ها و نشانه ها، كه در طول 8 روز 5 كيلو لاغر شده بود ،مثلن بفهمه كه من حالم بده!

عاشق من بود…

اما وقتي با ملك( مادر بزرگم) تنها ميشدم ميگفت الهي بميرم برات مادر چرا اينجوري شدي؟

ميگفتم مگه معلومه؟!

اون روزا تا مدتها ديگه يادم رفته بود كار چيه ؟ درس چيه ؟

فعاليتهاي جانبيم كه به خاطرشون  2 روز نمي خوابيدم چيه..

همه چيز شده بود وقت تلفن و آشنا پيدا كردن و مخ منشي دكتر سيم فروشو زدن !!!

روزي كه رفته بودم مطب سيم فروش منشيش گفت نميشه.. تا 3 ماه ديگه مي تونم وقت بدم .. اونجا بود كه ديگه تركيدم ..

داشت كار به جاهاي باريك مي كشيد كه گفت تو اصلن چه كاره اي ؟

و من اون لحظه هر چه فكر كردم يادم نيومد من چه كاره م ..!

هر چي زور زدم مغزم كار كنه كه شغل من چيه يادم نيومد!

اما خدارحم كرد كه وقتي كارت پدربزرگمو ديد يادش اومد كه امضاي اونه كه پاي گواهينامه شه! و ماجرا ختم به خير شد

و به همين خاطر لطف كرد و 3 هفته بعد نوبت داد!

همه اين طومارو نوشتم كه بگم

هيچي هيچي هيچي نميشه سلامتي

كه وقتي نباشه ديگه هيچي به نظرت نمياد ..

نه قشنگي هاي زندگي برات جلوه داره..  نه زشتيهاش به چشمت مياد

بقيه ش همش كشكه .. مشكلي تو زندگي وجود خارجي نداره جز “بيماري”

پ . ن :

1- خيلي ها مي گفتن آدم براي يه پيرمرد 75 ساله كه اينجوري نميكنه .. !

مزخرف ترين و بي معنا ترين حرفي كه اون مدت مي شنيدم

2- يكي اين فاطمه آليا رو خفه كنه

3- “ع” مدتيه نيست ..بدجوري خمار داد و بيداد و گير دادنم ! ..يكي بياد من مي خوام دعوا كنم

سپتامبر 2, 2008 با گندمگون

آدمايي كه با شروع ماه رمضون با سر ميرن تو جو

آدمايي كه خيال مي كنن واقعن بين نخوردن و مذهب ارتباطي هست !

آدمايي  كه تصور مي كنن اگر روزه بگيرن دست به يك كار ديني زدن

هيچ وقت پرسيدن از خودشون كه جنس اين ارتباط چيه؟

با نخوردن به كدوم اصل ديني ميشه رسيد؟

با گشنگي و تشنگي به كدوم عبرت مذهبي ميشه دست پيدا كرد؟

در اوضاعي كه همنيجوريش بسياري  در اين مملكت گل و بلبل  تمام سال رو اتوماتيك  روزه اند

يا در سيستمي كه با هزار مدل قرص ويتامين و پروتيين و مواد نيروزا !  در هنگام سحري، توپ تكونت نميده تا 2 روز بعد!

اين روزه ديگه چه صيغه ايه؟

انصافن شماهايي كه روزه مي گيريد، غير از زمان گفتن ربنا و آخراي غروب

كدوم دقيقه از طول روز بهتون حس مذهبي ..ديني ..عرفاني دست ميده؟

كه اون زمان غروبش هم اقتضاي نياز روحي ادمهاست…

اما غير از اين اين چه تلقينيه كه همه به خودشون مي كنن كه روزه يك اقدام مذهبيه؟

جماعت! من ديگه حوصله ندارم…

آگوست 30, 2008 با گندمگون

كاش امروز 9 شهريور نبود .. اگر نبود من سر قولم مي ماندم
من قول داده بودم فرهاد نشنوم
فرهاد نخوانم
از فرهاد نگويم
اما امروز را نمي شود از فرهاد نگفت
امروز سالروز رفتنش از ميان ماست.. بي معرفتي بود كه به خاطر دل خودم .. (دلي كه نمانده).. همان چيزي كه  كل بشريت را از آغاز تاريخ آزار داده و خواهد داد.. فراموش كنم 9 شهريور را

امروز بهانه اي شد براي من بهانه گير ..

كه از صبح زمزمه كنم ترانه هاي جاودانه اش را..

 افسوس كه مثل فرهاد نخواد آمد.. 9  شهريور بهانه اي شد تا فكر كنم..

فكر كه نه.. به ياد بياورم..:


بانوي گيسو حنايي ام
تو را دوست دارم
چون لحظه ي شوق در گشودن هديه اي ..كه نمي دانم چيست
دوستت دارم
چون غوغاي درون و لرزش دست و دل
در آستانه ديداري
 دوستت دارم


شايد اگر فرهاد ، فرهاد نبود من امروز رها تر بودم.. از نابساماني هايم..
امروز خواستم فرهاد بخوانم بي آنكه فكر كنم
از فرهاد بنويسم بي آنكه به ياد آورم
اما محال بود … !

مگر مي شود  فرهاد گوش داد و ياد شعله هاي لرزان شمع نيفتاد
مگر مي شود از فرهاد نوشت و ياد نقش و نگار روي ديوار نيفتاد
مگر مي شود ترانه هايش را بلعيد و به تاريكي نينديشيد
تاريكي كه خود فرهاد هم از آن آزرده خاطر بود


جغد بارون خورده اي تو كوچه فرياد مي زنه
زير ديوار بلندي يه نفر جون مي كنه
كي مي دونه تو دل تاريك شب چي مي گذره
پاي نرده هاي شب اسيره زنجير غمه

دلم از تاريكي ها خسته شده
همه درها به روم بسته شده
من اسير سايه هاي شب شدم
شب اسير تور سرد آسمون
پا به پاي سايه ها بايد برم
پا به پاي سايه ها بايد برم

كاش امروز مجبور نبودم از فرهاد بگويم..

مدتها بود قول داده بودم.. به خودم .. به آدمها.. به ترانه ها

 

كاش مجبور نبودم امروز به حرمت صداي ماندگارش ، ساعتها جلوي آينه ..ترانه ي آينه اش را به گوش جانم بسپارم و  بگويم:

حالا امروز چي ازت مونده به جا ؟!

مي بنيم صورتمو تو آينه
با لبي خسته مي پرسم از خودم
اين غريبه كيه؟ از من چي ميخواد
اون به من يا من به اون خيره شدم؟

باورم نميشه هر چي مي بينم
چشامو يه لحظه رو هم ميذارم
                                       به خودم ميگم كه اين صورتكه
                                       مي تونم از صورتم برش دارم

ميكشم دستمو روي صورتم
هر چي بايد بدونم دستم ميگه
منو توي آينه نشون ميده
ميگه اين تويي ..نه هيچ كس ديگه

جاي پاهاي تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
                                 مونده روي صورتت تا بدوني
                           حالا امروز چي ازت مونده به جا

آينه ميگه تو هموني كه يه روز
مي خواستي خورشيد و با دست بگيري
ولي امروز شهر شب خونت شده
داري بي صدا تو قلبت ميميري

                                 مي شكنم آينه رو تا دوباره
                                 نخواد از گذشته ها حرف بزنه
آينه ميشكنه ..هزار تيكه ميشه
اما باز تو هر تيكه ش عكس منه

عكسا با دهن كجي بهم ميگن
چشم اميدو ببر از آسمون
روزا با هم ديگه فرقي ندارن
بوي كهنگي ميدن تمومشون

 

بوي كهنگي روزها .. روزهاي بي فرهاد بدجور در خانه ام پيچيده..
از زماني كه فرهاد سكوت كرد .. براي من همه صداها بي صدا شد..

از لحظاتي كه فرهاد را كنار گذاشتم

و واهمه ي مبهم از شنيدنش وجودم را گرفت.. آسمان ديگر با من نبود..
كمتر باران باريد..

نمي توانم.. اين يك حقيقت است..

ديگر نمي توانم فرهاد را بشنوم.. واژگانش را لمس كنم.. صدايش را فرياد بزنم..

من دلم سخت گرفته است
ازين ميهمان خانه مهمان كش روزش تاريك


كه به جان هم نشناخته انداخته است
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
 چند تن ناهشيار
 مشتي ناهموار…

 


اين يك حقيقت است كه طنين فرهاد برام تاريكي را به همراه مي آورد..

 تاريكي كه كورسوي چند شمع نيمه جان ..اما قدرتمند آن را تكه تكه ميكند..

و نواي گرمي ، كه اتاقك شبهاي برفين دي ماه را داغ ميكرد…

 

گرچه ديگر فرهاد گوش نمي دهم… گرچه  خسته ام..

 اما امروز را نبايد از خاطر مي بردم.. اين ناچيز ترين كاري بود كه براي سالروز رفتنش مي توانستم انجام دهم..

 

من هنوز فراموش نكرده ام كه فرهاد ،نغمه ي عشق روزگار جواني ام را ،

برايم در اتاقكي نيمه تاريك و نيمه روشن نجوا مي كرد
و من مست مي شدم..
من هنوز مزه ي شيرين آن شراب  تلخ را به ياد دارم..

پاي در زنجير پرواز مي كنم
                     با غمهاي درون اوج مي گيرم
                                    با شكستهايم به پيش مي تازم
با اشكهايم سفر مي كنم

با صليبم به قله قلب انسان صعود مي كنم
اي خداوند

اي خداوند

                 بگذار تا صليبم را بستانم

آگوست 26, 2008 با گندمگون

انسان جاهل است

 

مفهوم صريح اختلال رواني :

آگوست 25, 2008 با گندمگون

 

به 60 نفر زنگ مي زنه التماس ميكنه كه منو راضي كنن باهاش حرف بزنم

خودشم نزديك 20 تا مسيج در روز ميده و خواهش ميكنه

ميل ميزنه و فلسفه مي چينه كه بايد باهات حرف بزنم ..

.

بعد همه اينها كه من كلافه ميشم و ميگم بابا چهنم و ضرر..

زنگ ميزنه ميگه چرا صدات اينجوريه؟ ناراحتي زنگ نزنم … !!!!!!!

.

نمي دونم سرمو بزنم ديوار .. به درخت .. به كوه و بيابون..؟

.

آگوست 24, 2008 با گندمگون

روانشناسا ميگن همه ما يك سري احساسات مازوخيستي به صورت غريزه هاي ثابت تو وجودمون هست كه بايد ارضا بشه

اين غريزه ها زماني بروز ميكنه كه ما بي اختيار به خودمون رنج  ميديم و

 طرف چيزي گرايش پيدا مي كنيم كه ازش بدمون مياد..

اما مرض داريم و ميريم طرفش!

هر كسي شايد بدون اينكه خودش خبر داشته باشه

اين غريزه رو در طول روز يا هفته يا هرچيزي ارضا مي كنه و به شيوه هاي مختلف

مثلن يكي از دوستان من تقريبن بي دليل هفته اي يك بار ميره سراغ همسر سابقش و يه خرده فحش و فحشكاري ميكنن و خوشحال برمي گرده !

يا يكي ديگه كه از تخم مرغ متنفره تقريبن هر چند روز يكبار چندتا تخم مرغ ميپزه و ميذاره جلوش ميخوره و بعد ادامه ماجرا…!

خلاصه اينكه به توصيه روانشناسا اين غريزه حتمن بايد ارضا بشه

وگرنه از ايني كه هستيم خل تر ميشيم هممون

منم اين غريزه ي خداداديمو ! با ديدن چهره و گوش دادن به مزخرفات اين ملعون ارضا مي كردم و چقدر هم خوب جواب مي داد !!!

تا چندي پيش مي رسيدم برنامه شو ببينم از تلويزيون ..كه شنبه ها بود

ميدويدم تا برسم و روشن كه مي كردم شروع ميشد:

انواع و اقسام فحشهاي زشت و ناسزاهاي ناموسي !

بعد كه تموم ميشد با خيالي آسوده و خاطري آرام ميرفتم دنبال كارم

 اما مد تيه كه نميرسم خونه تا اون ساعت ..

واسه همين مدتي بود خمار بودم ! و طغيان اين غريزه نافرم قلقلكم ميداد..

اما با كمال خوشحالي دوروز پيش يه مطلب ازش ديدم تو سايتها با اين مضمون:

اجراي اقتصاد اسلامي- جهاني يکي از اهداف حضرت مهدي (عج) در آخر الزمان است، يکي از اصلي‌‏ترين علايم حکومت آن حضرت بر اساس روايات، تقسيم صحيح ثروت است

 خدارو شكر كه ديدم مطلبشو ! داشتم مريض ميشدم

 

پ.ن :

1- هركي به طلسم اعتقاد نداره بياد پيش من

تا حالا شده 3 بار بري تا دم مرز و برگردي ؟

مرز ايران نه ..مرز كارجديد ..اما يه چيزي ميشه كه خودت هم نمي فهمي چي ميشه

2- آدم ميره جاي جديد تازه مي فهمه كسي ه واسه خودش ! 

ديروز رفتم جاي جديد واسه كار كيلو كيلو احترام و شخصيت و از اين چيزا گذاشتن برام…در حال حاضر هنوز تو جوم

3- مشايي دوست داريم !

آگوست 17, 2008 با گندمگون

“ل” مدتي بود مي گفت دلم درد مي كنه..تا يه شب كه از درد افتاد و بيهوش شد!

وقتي ميره بيمارستان ميگن سريع بايد بستري بشه

-چرا ؟

- نميدونيم! بايد بره پيش متخصص

متخصص اول: فوق تخصص داخلي ( از آمريكا) : شما آپانديس داريد سريع بايد عمل بشيد

متخصص دوم: فوق تخصص ارولوژ ( از انگليس ): شما سنگ كليه داريد .خيلي هم بزرگه .سريع بايد بيفته

متخصص سوم : متخصص زنان : شما مشكل روده داريد . بايد عمل بشيد

سرانجام پس از چند روز اين كيست تخمدان بود كه پاره شد ..

 و سونوگراف هر چه گشت اثري از سنگ كليه و مشكل روده و آپانديس نيافت

در صحت سلامت عقل ميگم كه:  تو روح همه  جور قشر پزشك مملكت

دقيقن با همشونم .. نه اينايي كه دوست منو معاينه كردن…

 در حال حاضر من به كل جامعه پزشكان ايران اهانت كردم

چون ابله تر از پزشكا من نديدم تو اين مملكت .. در هر شاخه اي از علم پزشكي

پ  ن :

1- هر پزشكي شكايت داره از من .. پيام بذاره من اسم و فاميل و محل كارمو بگم بهش بره دادگاه..

2- براي نيمه شعبان دور ميدون وليعصر شربت بدبو صلواتي مي دادن

اين آقايون خانوما همونايي بودن كه تا روز پيشش ملت رو ميكردن تو ون پليس..

ارشاد مي كردن..به شيوه هاي مختلف!

3-كاش ادما بلد بودن حداقل عصبانيتشونو درست حسابي به شيوه هاي مدرن خالي كنن

يه بنده خدايي از زور عصبانيت از من.. براي اينكه لج منو دربياره

براي تبريك گفتن بابت يك مورد.. ميره به رقيبش كه اون يكي … تبريك ميگه !!!

به من كه ميرسه روشو ميكنه اونور !

احمق !!!

4-  آسفالت شدگي پست پيشين در حال قير پاشيدگيه .. كه قشنگ محكم بشه!

آگوست 10, 2008 با گندمگون

توكه هميشه توصيه ات اينه كه

 

بخشنده باشيد

 

بي منت كار كنيد

 

به همديگر بي چشمداشت مهر بورزيد

 

منتظر پاداش همديگر نباشيد

 

ميشه بگي خودت چرا به توصيه خودت عمل نمي كني؟

 

تا دهان مبارك همه رو صاف نفرمايي خوشي نشونشون نميدي

 

بهانه ت هم اينه كه تا ناخوشي نباشه مزه خوشي حس نميشه

 

ميشه .. والا ميشه .. به جان عزيزت ميشه!

 

شماخوشي رو بده ..اگر حس نشد…! با من !

 

 

كوتاه بيا پرورگارا !

 

آسفالت شديم رفت…

 

.

.

.

پ . ن :

شكر !

 

 

آگوست 5, 2008 با گندمگون

اين آقاي رييس، كه قيافه ش به هر چيزي ميخوره غير از رياست

جديدن داره خيلي اذيت مي كنه..نافرم

نگرانم

نگران خودم

نگران اين كه يه روزي به خاطر آزار دادن هاي افراطيش

اينطوري بشم:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ . ن :

1- چه روز خوبي ميشه اون روز!

2- درست با حساب امروز، نصف تابستون گذشت ..خداروشكر

3- “ف” داره ميره..دوسش ندارم.اما نمي دونم چرا دلم تنگ ميشه بره ..

مگه ميشه اينجوري؟

 

4- “ع” تقريبن سالي دوبار منطقي ميشه..ديروز به اين حالت دچار شده بود..

 رفت تا 6 ماه ديگه!

جولای 27, 2008 با گندمگون

خيالي نيست اگر نيستي

بودنت با نبودنت فرقي ندارد .. براي من

من

اگر باشي يا نباشي

در هر حال شانه هايم را بالا مي اندازم و مي گويم : نيست

 

اما

يك واقيت آزار دهنده اين ميان وجود دارد ..

حرفي كه نمي دانم راز است يا آشكار

 

چون اگر راز باشد ديگر آشكار نيست

واگر آشكار باشد ديگر به راز نمي ماند

و آن اين است :

صدايت را دوست دارم .. صداي مردانه آرام كننده ات را

وجودت را مي طلبم ..بي آنكه موجوديت ت تاثيري در روند روزها و شبهايم داشته باشد..

 

بودنت را دوست دارم.. همان بودنت را كه شعله هاي سرخ زيرين پوستم را فرو مي نشاند

درست مانند كاسه اي آب سرد در گرماي مرداد ماه تهران …

 

مي داني؟ نه.. نمي داني

كه زير اپيدرم اوليه پوستم ب

يشتر روزها و شبها كبريتي روشن است ..

 و خوش به حال سلول هايم اگر تو آن لحظه ها پيدايت شود ..

كه نمي شود!

 

من مي دانم اما تو نمي داني

كه وجود داشتنت حتي براي ايامي كوتاه به من مي گويد:

 آرام و باش و قدرتمند

 ساده بگويم .. بي درگيري با واژه

اگر باشي آرامم .. با آنكه بسياري تلاش مي كنند تا ارامم كنند و افسوس ..

اگر باشي خوشحالم .. با اينكه هميشه غمي هست …

اگر باشي مي خواهم .. همه ي آنچه را كه خوب است …

اگر باشي حرف مي زنم ..

از كبودي ها .. شيرين كامي ها. . آدمكان ..نقاب به چهرگان

 

اما ..

باز هم يك واقعيت آزار دهنده كه:

نمي داني دوستت دارم خيلي ساده تر از آنچه فكر كني و فكر مي كنند

نمي داني وقتي هستي به همه اعتماد دارم .. حتي به دروغگويان بي خيال !

تو نمي داني كه من مي دانم در لابه لاي نگاه مهربانت هر چه هست

 براي من خواستني ست

 

نمي داني وقتي وجود داري خيالم راحت است

از همه چيز

از همه كس

تو  .. وقتي هستي ديگر نگران نيستم

نگران روياهاي به سرانجام نرسيده …

من .. وقتي تو هستي در واقعيت غوطه ورترم تا رويا

بفهم

مدتهاست نيستي ..

و هيچ كس هم در تصورش نمي گنجد كه دل من مي خواهد ، باشي..

حتي اگر دروغ بگويي

اما

من ساده تر ازآنم كه تو تصور كني .. موجود دوست داشتني من

.

.

.

 

بذار اينبار،من ، وان يكاد و زمزمه ديدنت كنم …

.

.

پ.ن: نه خطاب به دوست پسرم بود نه به نامزدم نه به كسي كه دلم ميخواد باهاش ازدواج كنم نه به كسي كه باهاش ص.ك.ص دارم نه به مرد روياهام و نه هر چرت وپرت ديگه اي

 

 

 

جولای 19, 2008 با گندمگون

از ديروز حال ندارم

بي رمقم و خيره ..

دلم مي خواست اينجور نبودم كه الان هستم

اما ما ناگزيريم..

.

.

خيلي دوسش داشتم

خسرو رو ميگم…

جولای 14, 2008 با گندمگون

اشتباه كردم رفتم اراك

اشتباه كردم با “ط” حرف زدم

اشتباه كردم برگشتم

اشتباه كردم پذيرفتم

اشتباه كردم خنديدم

اشتباه كردم كه اشتباهات گذشته از خاطرم رفت

من
اشتباه كردم
اشتباه مي كنم
اشتباه خواهم كردم
.
.

يكي منو بگيره !

جولای 6, 2008 با گندمگون

 

مطمينم

 

اگر آدم بودم

 

 

 آدم خيلي خوبي مي شدم..

.

.

حيف..